نوستالوژی من!
همـــــین امشــــب همین لحـــــظه دست کم 15 یا شایـــــدم کمتر یا شایــــــدم بیشـــتر انـــواع اقســـــام حشـــــره رو مـــــــانیتورم مـــــــانور میدن!!!
از ســـــرخوشی و لــــــذتی که بعضیشــــــون از نــــــور میبرن منم کیــــــــف میکنم منو یاد خیلی از آدمــــای اطرافــــم میندازن که از همه چی الکی بیخود در هر شرایطی راضین
امــــا یکیشـــــون
یه گوشــــه همینطـــــور بی حــــــــــرکته دوســــــت دارم ســــــرش دست بکشـــــم بهش بگـــــم منم مثل تو بیخیــــــــال اینــــم میگذره !!!
نظرات شما عزیزان:
خیلی قشنگ گفتی سارا جون،
راستی آدرس لینکم به این آدرس تغییر کرده اگه ممکنه تغییرش بده
http://barani.19.loxblog.com) ممنونم عزیزم خیلی ماهی.gif)
.gif)
.gif)
راستی آدرس لینکم به این آدرس تغییر کرده اگه ممکنه تغییرش بده
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
و من از تمام آسمان یك باران را می خواهم
و از تمام زمین یک خیابان را
و از تمام تو یک دست
که قفل شود در دست من ...!!!
بهم سر بزن.gif)
.gif)
و از تمام زمین یک خیابان را
و از تمام تو یک دست
که قفل شود در دست من ...!!!
بهم سر بزن
.gif)
.gif)
نامه مادر به فرزندش
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسها...یم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی تکراری را برایت تعریف کنم
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو، روزی خود میفهمی که مردن بهتر از زنده ماندن است
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم، دوستت دارم
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسها...یم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی تکراری را برایت تعریف کنم
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو، روزی خود میفهمی که مردن بهتر از زنده ماندن است
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم، دوستت دارم